تبليغاتX
...شاید زیبایی عشق به سکوتش است...

...شاید زیبایی عشق به سکوتش است...

 

 

غرورمو شکستم واسه چشمات نوشتم ترانه مهربونیو از توی حرفات شناختم

 

دلم میخواد همیشه تو پیشم باشیو فقط تو به یادم باشی بهونه ی منم تو باشی

 

شنیدن صدات برای من یه آرامش

 

در دست گرفتن دستای تو برای من یه خواهش

 

منو بگیر در آغوشت منم میشم برای تو همزبونت

 

تورو خدا منو رها نکن برو ای نازنینم تا جون دارم میخوام به پای تو بشینم

 

قلممو بر میدارمو بر پهنای دل کاغذ مینویسم :

 

فرشته ی هفت آسمون من دردو بلات بجونم

 

دردو بلات بجونم

 

بجونم...

 

نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 18:4 توسط rana| |
 

بی وفایی رسم شده؟؟؟....

خدایا مگه تو نمیگی از رگ گردنم به بندهات نزدیکتری؟؟؟؟

پس چرا وقتی التماست کردم که از من نگیرش صدامو نشنیدی؟

من یه درمونده تو جاده بی پایان عاشقیم

الانم میخوام از روز وداعمون بگم

همیشه میگفت دوستت دارم منو یک موقع تنها نزاری ؟اما حالا اونه که منو تنها گذاشته

خنده دار نه؟


خدایا توی آخرین وداع حرفش هنوز خوب یادمه که گفت تورو می سپارم به روزگار خدا کنه

همیشه خوشبخت باشی من لیاقت تورو نداشتم

منم بهش گفتم تورو دوست دارم مثل حسه دلتنگیای وقت سفر مثل تموم لحظه های پاک بچگی

میگفت دیگه وقت رفتنه منم سپردمش به سرنوشت تا بیشتر از این بازیمون نده

تو ذهنم همون موقع بغلش کردمو اون دل غریبمو با خودش گذاشتم  توی خاک

اون رفتو حالا یه زخم کهنه رو قلبمه

 هر کسی ازم میپرسه رنگ عشق چه رنگیه؟

در جواب میگم مشکیه پر کلاغیه!!!

آره عاشقا بدونید رنگش مشکیه پر کلاغیه...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 22:12 توسط rana| |

یه دنیا دلم گرفته..........

اینارو واسه تو مینویسم که بفهمی جقدر دوستت دارم ولی منو تو باور نداری...

تو عمرت برات اتفاق افتاده که تازه یکی رو دیدی و هنوز اونو نمیشناسی!!!!

اره اونو نمیشناسی اما دلت میخاد به طرفش بدویی و اونو بغل کنی و تو چشماش بخوابی

و تو هنوز نمیشناسیش...اره نمیشناسیش!!!

من این احساس رو نسبت به تو داشتم عشق تو منو خواسته من از روزی که تو رو دیدم عمرم رو بدون تو تصور نکردم

ای کسی که منو خسته کردی ای کسی که قلبم رو درد اوردی ََََاز عشقم نمیتونم پنهان کنم.

با صداقت در مورد اون چیزی که تو قلبم هست بهت میگم:

من حالم خوب نیست.میخوام تو منو در اغوش بگیری و به من نزدیک بشی و من تو رو بغل کنم.

از چیزی که گفتم تعجب نکن من یه احساسی نسبت به تو در درونم به وجود اومد و اونو برای تو بیان کردم

:::. هر موقع میبینمت غم درون منو از بین میبری .:::

 

نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 21:57 توسط rana| |

ممکنه که دور از چشمام باشه اما اون چیزی هست که در قلب ماست  

 

هر طور شد بین من و اون میمونه

 

درسته که منو فراموش کرده اما قلبم نمیتونه آغوش گذشته های او را فراموش کنه

 

یه چیزایی هست که من اونها رو با او حس کردم و بدون اون قابل احساس و تکرار نیست

 

و اگه از دستم رفت من هم از دست میرم و میمیرم و زندگی بعد او فایده نداره

 

از چشمانم پنهان میشود ولی هر قدر که از او دور شوم در قلبم خواهد ماند

 

و هر چقدر از دیدنش محروم میشوم عشقش در قلبم فزون می یابد

 

برگرد دیگه...تو عشق منی...به خدا اگه نیای من میمیرم

 

تو چشمام نگاه کن!!!!

 

پس دستمو بگیر!!!!!

 

مگه خودت نبودی که می گفتی دوست داری دستمو بگیری؟؟...

********************

 

نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 12:35 توسط rana| |

چقدر سخته تو چشمای کسی نتونی نگاه  کنی که بهت با نگاهاش برای اولین بار عاشق شدنو یاد داده.

چقدر سخته دلت بخواد سرتو از به دیواری تکیه بدی که یکبار زیر اواره غرورش همه ی وجودت له شده.

چقدر سخته تو خیالتو رویات ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی میبینیش چیزی جزء یک سلام و لبخند نزنی.

چقدر سخته وقتی حواسش به تو نیست دونه دونه قطره های اشک گونه هاتو خیس کنه.اما مجبوری لبخند بزنی تا نفهمه که چقدر خاطرشو  میخوایو چقدر برات عزیزه.

چقدر سخته تو چشایه کسی که تمام عشقتو ازت دزدیدهو به جاش یه زخم همیشگی که به جایه اینکه به تدریج ترمیم بشه بدتر میشه هدیه داده زل نزنیو به جای اینکه لبریزه از کینه و نفرت شی حس کنی حتما اون لیاقتش بیشتره.

چقدر سخته گل باغ ارزوهاتو توی باغ دیگری ببینیو هزار بار قلبت بشکنهو اون وقت خیلی اروم زیر لب بگی:

 گل من باغچه نو مبارکت باشه...........................::::>>>>

گل "من" باغچه نو مبارکت باشه

نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 21:15 توسط rana| |

شاکی پرونده سلام ، درسته من متهمم
حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم
چه ذوقی کردم ، شنیدم گفتی شکایت می کنی
اما دلم گرفت که گفتی ، منو اذیت می کنی
من تو رو اذیت می کنم ، منی که می میرم برات
منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات
تو حکم من نوشته بود ، طبق مواد یک و بیست
تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست
معلومه عاقلانه نیست ، عاشق که عاقل نمی شه
ولی با این جواب من که حکمی باطل نمی شه
شاکی محترم ، گلم ، بگو که زندونیم کنن
بگو پیش پای چشات ، یک شبه قربونیم کنن
بگو به افتخار تو ، بیان منو دار بزنن
علت دیوونگیمو ، تو کوچه ها جار بزنن
بگو که از رو قصمون کلی لالایی بسازن
عکسای زیبا رو ولی اینجا و اونجا ، نندازن
آخه حسودی می کنم ، بفهمن این راز و همه
 فردا تقلب کنن از جنون این متهمه
 دوس ندارم زیبای من از هر کسی شکی باشه
متهم اون نباید تو کره ی خاکی باشه
شاکی من ، قانون می گه : به هر کی رو کنه جنون
چون قانونو نمی شناسه ، دیگه نه تنبیه و نه اون
متهمت ، اما می خواس ، شامل این بندا نشه
به خاطر همین داره ، بارای عقلو می کشه
نشسته تنها ، این گوشه ، بدون حامی و وکیل
کلی خوشش اومده از عشق تو وجرم و دلیل
خوب می دونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو
می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو
درسته که عاشقتم ، اما مگه من دیوونم
خنده رو از تو بگیرم ، که بی چشات نمی تونم
خلاصه که شاکی ماه ، صاحب پرونده ی من
خاطره ی گذشته هام ، مالک اینده ی من
متهمت قصدی نداشت ، عاشقیشو به دل نگیر


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 20:42 توسط rana| |
نمی دونم شاید برای شما هم مثل من اتفاق افتاده باشه

که بر اثر یک اتفاق کوچک اسیر زندانی میشی که

خارج شدن از ان به اسانی ورودش نیست

منم یکی از اسرای همین زندانم

خیلی سخته کسی رو به انداره ی چشات شایدم بیشتر  

دوست داشته باشی اما نتونی بهش بگی دوست دارم یا حتی

رفتارتو طوری کنی که بفهمه ۱ تار موهاش ریشه ی عمرته

بفهمه کسی هست که با لبخندش زندگی میکنه

بفهمه حقیری ولی لایقش میشوی 

عاشق شدن را بلد نیستی

بفهمه یادت بده عاشقش میشوی

 نمیدونم چه طوری  عشقمو ابراز کنم

چون مشکلم اینه که خیلی تو دارم

همه چیزو تو خودم میریزم

فقط میخوام ۱ چیزی بهش بگم:

دوست داشتن هميشه گفتن نيست

بلكه نگاه است و سكوت...

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 20:31 توسط rana| |

رفتی و قصر خيالم را فروريختی

و تاروپود عشق را گسستی

رفتی و از رفتنت داغها مانده به اين دل

رفتی و از رفتنت گُلها شدند گِل

رفتی و من ماندم و تاروپود از هم گسسته

تاروپود عشق،عشق گذشته

رفتی و من ماندم و خاطرات تلخ و شيرين

رفتی و من ماندم وياد ان روزهای ديرين

رفتی و ازآن پس نشد ماه تابان

رفتی و ازآن پس نبارید زابر باران

رفتی و از رفتنت خشکیدند جویبارها

رفتی و از رفتنت پژمردند گلزاران

رفتی و من شدم چون مرغ عشقی تنها

رفتی اما،یادت ماند در دلها...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 22:10 توسط rana| |